X
تبلیغات
خاطرات هاله باحاله






خاطرات هاله باحاله

ورودبدون خنده ممنوعه:D

سلااامروزبرفیتون به خیر دلم واستون تنگ شده بوداین هفته عالی بود اکثر روزای مدرسه همین طوری پریدکه الان واستون تعریف میکنم


شنبه:

دوزنگ آخرفقط به خاطر یه آزمون روانشناسی که به انتخاب رشتمون ربط داره پریدخیلی سوالایی که اون تو بود خنده داربودنآیاسیگارمیکشید؟آیا شب ها بدون اطلاع والدین بیرون ازخانه هستید؟آیا مشروبات الکلی مصرف میکنید؟آیا از دانش آموز بودن خود احساس غرور میکنید؟آیا مدرسه رادوست دارید؟لامصب 357تاسوال چرت بودالان اینا چه ربطی دارن به انتخاب رشته؟قبل اینا ناقوربهمون گفت اگه دروغ بگید مشخص میشه چون سوالاجوری طرح شده که ازجواب بعضی ها میشه جواب بعضی های دیگه روفهمیداون تو چندتا سوال توهمی داشت که من وآیسان همشو زیاد وخیلی زیادزدیم هیچی دیگه حتما فکر میکنن مشروبات الکی ومواد مخدری چیزی مصرف میکنیمعجب غلطی کردیم ها

1شنبه:

قراربود بریم اردو کاخ سعدآبادبی صبرانه منتظراردوبودیمرفتیم مدرسه وهمه آماده اردوبودیم که.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

کنسل شدجالب این جاست که علتش بارش برف بودومدیر راهنمایی ودبیرستان قبول نکرد بعد مدیرابتدایی قبول کردمن دیگه حرفی ندارم برف واسه ما عنه بعدواسه ابتدایی هابرفهولی زیادم بد نشد چون اون روز کسی باخودش کتاب اینا نیاورده بودکهکلش پرید وقراره یه روز دیگشم واسه اردو جبرانی بپره

سرزنگ زیست که گل یاپوچ بازی کردیم

ز.ت1:آیسان باچشای گرد اومدتوکلاس ماوگفت بیایه جای خلوت کارخصوصی دارم ماهم رفتیم وفهمیدیم این گوشی آورده(کصافت به من دیشبش گفته بود نمیاره منم برا همین نبردم)بدبختی اینه که قبلشم حسن زاده اومده بودتوکلاساگفته بودهرکی آورده اگه خودش بده باهاش کاری نداریم ولی اگه خودمون بگیریم دهنش سرویسه ماهم رفتیم دستشویی اینوجاسازی کنیم توبوتش خیلی اوضامون اون تو باحال بود من پای اینو گرفتم اونم داره بوتشو آماده میکنه بعد من خندم میگیره پاش ازدستم ول میشه 

دینی هم که فیلم گذاشت وبقیش هیچی نشد

2شنبه:

اومدن یه آزمون هوش ازمون گرفتن مخمون ریییییییییییییییییییییییییییییدحسنی ام که فقط به ماواون عقل ناقصمون تیکه مینداخت ولی خداییش خیلی سخت بود جاش دوزنگمون پرید

برنامه ریزی:

ناقورداشت راجب خلسه وانرژی هاواینا حرف میزد که خوراک منم هم همین خلسه وانرژی ایناستبحث انرژی اینابودکه گفت اگه به پس کله یه نفر 68ثانیه تمرکزکنی یاروبرمیگردهماهم برداشتیم توسرویس امتحان کردیم پس کله هرکی 3 ثانیه نگاه میکردیم برمیگشتمخصوصا من وفاطمه ترکیده بودیم ازخنده خیلی باحال بود

3 شنبه:

قرار بود بچه ها برن اردو حرم آقااز کاخ سعدآباد رسیدیم به حرم آقابرای اونایی که میخواستن برن گوشی آزادبود من نمی خواستم برم ولی عشقی آورده بودم هرچی منتظر بودم اخباربگه تعطیلیم هیچی نشد آخرم رفتیم مدرسه ودیدیم هیچ کس نیست تعجب کردیم خواستیم باچن نفری که اون جا بودن بزنگیم آموزش پرورش که همش یکی میزنگید نمی زاشت بزنگیم  همین طور سرگردون مونده بودیم که یه آقایی اومد تو وگفت تعطیلیممنم چند تا عکس گرفتم ورفتم خونهاصن آقا نطلبیده بودبریم حرمشحتی شاه هم  رامون نداد

این عکسه هم که خیلی خوشگل شده رومیزارم این جا

oj5bc71zuumwxkr98ad7.jpg


بدرووووووووووووود

نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط هاله باحاله|

سلااااااااااام

دوهفته آپ نکردم باید اساسی جبران کنم

یکی دوتا از خاطرات مال قبل امتحان ترماست که این جا جاش دادم

قبل آپ کردنم این بگم که یه وبلاگ هست که من همیشه ازشکلک هاش استفاده میکنم (3ساله ازش استفاده میکنم)گفتم معرفی کنم شاید به دردتون خورد شکلکستان

بی مقدمه:

ورزش:

1.توحیاط بودیم ودرحال ورزش کردن که معلمه گفت من میرم وخودتون کلاسواداره کنید(جک گفت)ماهم کاملاااااااااا به حرفش گوش دادیم وهرغلطی میکردیم جزورزش آخرم پاشاکی که اون ورحیاط داشت دومارو به قتل می رسونداومدسرماتاماروبه قتل برسونه اصن بدن های هیچ کودوممون آمادگی پاشاکی رونداشت پدرمونودرآورد قشنگ تمام خوشی هامونو ازتو .....مون درآوردکصاففففففت

اجتماعی:

این معلمه اول برداشت کلی ازخودش تعریف کردکه من انتقادپذیرمو اصن من به انتقادپذیری معروفم واین حرفا بردارین تویه کاغذ ازم انتقادکنید تعریفم نکنید منم گفتم این چه آدمه خوبیه وانتقااااااااااااااااااااااااااااادکردم ازشتوشم نوشته بودم کلاسات کسل کننده هستو من باچشای بازخوابم میگیره و انگارداری ازکتاب روخونی میکنی وهیچی ازحرفات نمیفهمم و...اونم ازبین اون همه برگه ازشانس گندم اول برگه منودرآوردخوند  وعصبانی شد ودرکل گندزدبهم وگفت:کلاسای من کسل کنندهه؟؟؟؟؟من انگاراز روکتاب روخونی میکنم؟؟؟؟؟؟؟توخودت مشکل داری باچشای بازمیخوابی من اصن مشکلی ندارم کههههه (اصلا مشکل نداره هااااااا اصلاااااااااااااااااااااااااااااا) ینی ترکیدیم ازخنده به خداکم مونده بودبگه اصن چرا انتفاد کردین ؟؟؟؟هااااان؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی من واسم جای سواله چرا معلمای اجتماعی اینقدر سوژه ان؟؟؟اون از رازجو(آفریگایی بی چاره فقیر) وقاسمی اینم ازسمیعی(سیخ گوجه)وشمیعی(خودش) واقعا چرا این بشرانقدرخنگه؟

عربی:

جای مابااون کلاسی هاعوض شد وآیسان وسارا اومدن رونیمکته من نشستن وقتی برگشتم کلاس خودمون دیدم میزوترکوندن باغلط گیر کلا میزم سفیدشده بود

شیمی:

اینم انتفادخواست ومنم فقط تعریف کردم که داستان مثل شمیعی نشه داستان شمیعی ام واسش تعریف کردم ترکیدازخنده

زیست:

معلمه عوض شد بی چاره ازدست ما زخم معده گرفت ولی خیلی معلم قبلیه خوب بوددلم واسش تنگیده

ریاضی:

نمیدونم این چرااصلا سوژه نیستکاملا عادیه

فیزیک:

سرکلاسش خواب بودم ومعلمه هم درس نمیداد فقط حرف میزد منم باخیال راحت لم داده بودم روحدیث ویه جوری دراز کشیده بودم که تودیدمعلمه نباشم معلمه هم اصن نفهمید من وجودندارم وداشت اسم سرگروه هارومیخوندومنم درحال خوابیدن بودم که یهو اسممو صدا کردودید جوابی نیومد بازم دادزد اسماعیل نیا وبازم جواب نیومد که یهو حدیث بیدارم کردومنم حل شدم سرمو بالابردم گفتم:هان؟چی شده؟چی میگه؟چیه؟ بچه هاهم رودل کردن ازخندهعینکمم موقع خواب درآورده بودم قییافم شبیه موش کورشده بود

برنامه ریزی:

کلاسوپیچونده بودم وتوکلاس بغلی بودم ومعلمه هم هیچی نفهمیدجاش داشتیم باآیسان وسارامیکرمیدیم

ادبیات:

داستان لیلی ومجنونو تاآخرواسمون تعریف کرد

کامپیوتر:

بازم یادمدرسه قبلیمون افتادم که یه نوشابه رو دسته جمعی میخوردیم حدیثم مدرسه قبلیش مثل خودمون بودبایه آب معدنی خاطراتمونوزنده کردیم وبعدش جرعت حقیقت بازی کردیمازنصف بیشتربازی موردداربودوسانسورمیشه.

 بطری به من وحدیث افتاده بودومنم بش گفتم بره سوژه شماره1(کفش نارنجیه) روبزنهزنگ تفریح شدوبابدبختی کشوندیمش بره بزنتش وهممون انتظارواکنش شدیدی ازنارنجی داشتیم وضایه شدیم فقط خندیدادامشو رفتیم وبه من وآیسان افتادکه قرارشد منم برم جلوسوژه شماره2 اداشودربیارم ومثل خودش باصدا لوله اگزوزخاوربگم انقد بدم میادکه اون صحنه ای که داشتن منومیکشوندن تاکلاس انقدبدم میادعالی بود کل بچه ها توراهروداشتن به مانگاه میکردن که چن نفریه نفرودارن میکشونن واون یه نفرم که من باشم دادمیزنم گوه خوردم حقیققققققققققققت که آخرم مجبورم کردن برم اداشو جلو خودش دربیارم دیگه ازاین یکی واقعا انتظارواکنش شدیدی داشتم و حتی دستمم آماده کرده بودم که اگه درگیری پیش اومدمنم چکی چیزی بزنم وکم نیارم که یهودیدم بیچاره داره میخنده و متعجب باچشای گردنگاه میکنه اصلااااااااااااااااااااااااااااااا ازانقدبدم میادانتظار همچین واکنش خوبی رونداشتم (البته خوب منم خیلی خندیدم وقتی اداشو درمیاوردم حتی آخرش معذرت خواهی هم کردم ازش  دیگه بااین وضع واکنش شدیدنشون میداد خیلی داغون بودوگرنه همچینم آدم مهربونی نیست شایدبه قیافش بخوره مهربون باشه ولی به صداش نه)

زبان:

یه ربع وقت دادامتحان خودشو بدیم وبعدشم آزمون مرآت مخمون ریدینی خوشم میادما اولین آزمونو یه پاسخنامه ردوبدل کردیم حالا همه کلاسا یادگرفتن هردفه هریکی رتبه 1و2و3 میاره پاسخنامه دسش بوده

زبان فارسی:

 اصلایادم نیست

چن هفته پیش قبل امتحانا_ زنگ تفریح:

من وآیسان داشتیم راجب چیزایی که توفیسبوک راجب حسنی نوشته بودیم میحرفیدیم وکل کامنت های اون زیرم تعریف میکردیم که یهوآیسان گفت برم ببینم یه وقت حسن زاده این جا نباشه رفت دید کسی اون جا نیست وگفت نه بابا حس.... داشت حرف میزد که یهو حسن زاده سرشو اززیرمیزدرآورد وآیسان کپیداینم واکنشش شدیدنیودچقدرآپ امروز واکنش های غیرمنتظره داشت


پ.ن:شماهم وقتی آپ میکنید اون آپتونو600بارمبخونین وکل وبو چک میکنیدیافقط من این جوریم؟

خب دیگه تموم شدبدرود

موضوعات مرتبط: خاطرات92-93

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1392ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط هاله باحاله|

سلااااااااااااااااام

چه میکنیدباامتحانات ترررررررر؟تاالان چقدرگندزدین؟همه اونایی که مثل خودم گندزدن بیان بغلم که همانا آنان ازبندگان منتخب شده خداوندهستند ودربهشت جای دارند

سرفیزیک که هیچی نشد

واما امتحان زبان فارسی:

گننننننننننننننننننننننننننننننننننندزدم به صورتی فجیح بعدامتحان بازم کلاس فوق العاده داشتیم(زبان)دیگه لازم به توضیح نیست که ماسه کله پوک سرکلاس های ادغامی چه موجوداتی میشیمفقط این دفعه جای یکی ازکله پوک ها بایه کله پوکه دیگه عوض شد(سارا رفت شینگول اومد)منم مبایلمو آورده بودم بکرمیمهی منتظر می موندیم معلم برگرده وما عکس بگیریم مبایله رو میزاشتیم تو جامدادیه فیلم میگرفتیم بعد اون وریش میکردیم پخش میکردیم کلی میخندیدیم(سینماکرده بودیم)خیلی فیلم ها وعکس ها خنده دارشد سرکلاس سرخ شده بودیم ازخنده معلمه هم هی تهدیدمیکرد بیرونتون میکنم واینامبایله دست آیسان بودداشت عکس هارومیدید بعدیهودیدم حل شد گوشی روپرت کردبغل من نگو حواسش نبود زد فیلمه روپخش کرد(اون موقع هنوزصداشوخفه نکرده بودیم)منم بدترحل شدم قفلش کردمبابدبختی خفش کردم وخداروشکرکسی نفهمید

اینم صدایی که توکلاس ضبط کردیم

http://up-is.ir/up-s21/1389178920661.mp3

معله حرف میزدبااینکه نمیفهمیدیم فقط میگفتیم بله بله

یه روزقبل امتحان عربی:

دیگه گفتم امروزوتالنگ ظهرمیخوابموراحتم که یهو دیدم داداشم دادمیزنه هالهههههههههههههه تلفن کارت داره(داداش من مدلش اینه که نمیگه کسی پشت تلفن کارت داره میگه تلفن کارت داره)منم عصبانی خواستم فحشی چیزی بدم یهودیدم حسنیه(مدیردروس مدرسه=کروکودیل مدرسه)کله ی صبح زنگیدن نیم ساعت دیگه کلاس عربی داری آخه بی شعورا ساعت 8ونیم کل بچه هاروازخواب بیدارکردین که کلاس عربی داریم؟؟؟؟؟؟؟؟خب زودترمیگفتینآخرم پاشدم رفتم سرکلاس همه خواب بودن اصن حس وحال کرمیدن نبودهرچی معلم سعی میکرد کلاسو شادکنه ماخواب بودیم

عربی:

بعدگند زدن امتحان داشتیم خربازی درمیاوردیم که یهو دیدم بچه ها به من نگاه میکنن میخندن نگو جوهرخودکارم پس داده بود منم دستم توجیبم بود بعد دستمو گذاشتم روصورتم جوهری شدمماهم دیدیم جیب جوهری من گزینه خوبیه واسه کرمیدن بعد خربازی وحمله با اون خودکارابه هم دیگه رفتیم یکی روپیداکردیم بهش گفتیم دست من کثیفه خودکارموازتوجیبم بهم میدی؟اون بدبختم دستشوکردتوجیبم دستش جوهری شد وکپیدماهم فقط به قیافش خندیدیم این بلاروسرچندین نفرآوردیم ورودل کردیم ازخنده درآخرم شینگول خودکاروبرداشت وشروع کرد به حمله منم عین چی باسرعت ماوراءطبیعه فقط داشتم میدوییدمآخرم رفتم توحیاط پشتییه حیاط پشتییه مدرسه قایم شدم(یکم زیادحیاط داره مدرسه)صدابچه ها(مهدیه وشینگول وسارا)هم میومدکه در دستشویی رومیکوبیدن ومیگفتن هاله بیابیرووووووووون منم اون پشت داشتم میخندیدم آخرم دیدم خیلی اسکل شدن بی چاره ها رفتم خودمولودادم بچه هاهم یه لحظه پوکیدن گفتم چی شده گفتن اگه تو توی حیاط پشتییه حیاط پشتی بودی اون سایه کی بود تودستشویی؟احتمالاخیلی داشتن تهدیدمیکردن که جرعت داری بیابیرون تاتیکه تیکت کنیم اون یارویی که تودستشویی بوده ترسیده نیومدبیرونآخرم نفهمیدیم کدوم بدبختی اون توبود

زبان:

آخرامتحان دیدیم سالن اجتماعات خالیه رفتیم پارتی سه نفره اجراکردیم

بدرود

موضوعات مرتبط: خاطرات92-93

نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1392ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط هاله باحاله|

سلااااااااام

بی مقدمه:

دینی:

امتحان بدنبودحداقل درصدرگندی که زدم کم بود بعدامتحانم کلاس رفع اشکال ریاضی بودکه من وساراوایسان ومهدیه بازشروع کردیم رومخ معلم وبچه هاتکنورفتن وقتی کلاس یکم شلوغ میشدباخودکارامون ریتم 4/4 رومبا میرفتیم(چقدرم شبیه ریتمه میرفتیم)ومن میخوندم زیر پل کارون (بقیه بچه ها)هله دختره گولوم زد هله دست به دلوم زد هله دختره خسیسه هله و... درحال آهنگ خوندن بودیم که یهو کلاس ساکت شد منم حواسم نبودیهواون وسط دادزدم هلهمنفجرشدیم شک نکنید اگه تویه کلاس بودیم تاالان اخراج میشدیملامصب این کلاساهروقت ادغام(درست نوشتم؟) میشه هرکی هرکاری میکنه فک میکنن مابودیم ازما چهارتا یکی مونم بلدنیست سوت بزنه بعد وقتی صدای سوت ازیکی درمیاد همه کله ها برمیگرده سمت ما ومیگن هاله بازتوبودی؟ هاله شورشودرآوردی و... لامصب یه کاری میکنن معلمه واقعافک کردکار من بود

ریاضی:

خوب بود اتفاقی هم نیفتاد

ادبیات:

اوایل امتحان همه داشتن گریه میکردن آخرای امتحان که همه درحال دوره کردن برگه هابودن ته چهره هاشون به خنده میزد همه ازچرت وپرت هایی که اون تونوشته بودن خندشون گرفته بودمنم که وسط امتحان تازه یادم افتادیه درسونخونده بودمپس ازریدن های بسیاردربرگه امتحان ادبیات رفتیم کلاس فوق العاده فیزیک که اون جاهم بترکونیم  این دفعه مهدیه جلومابودوفقط ما سه تفنگدارمیکرمیدیم نقشه کشیدیم وقتی معلم برمیگرده مسئله حل کنه من که کناردیوارم پاشم روصندلی وایسم وازاون بالا سوزن بکنم بیارم که کیفمو وصل کنیم به پالتومهدیه و وقتی بلندمیشه کیفه دنبالش راه بیفته بخندیم(ینی اگه رومسئله فیزیک انقدفک میکردیم تاالان انیشتین شده بودیم)منم شروع کردم به انجام عملیات تا بلندمیشدم یهومعلمه برمیگشت منم خودموباصوای مهیبی پرت میکردم روصندلی معلمه هم خیلی بدجورنگاه میکردتا برمیگشت روبه تخته میدید کلاس شلوغ شده تو همون لحظه ای که برمیگشت یهوهمه خفه میشدن بیچاره تعجب کرده بودیه بارم که من بالا صندلی بودم دیدو رسمابهم گفت اون بالا چه غلطی میکنیبدبختی این بودکه هی میرفتم بالا هرچی زورمیزدم سوزنه کنده نمیشدمعلمه تا برگشت طی عملیات انتحاری سریعی جاهامونوعوض میکردیم تاهممون تو عملیات سهیم باشم بی چاره معلمه برمیگشت روبه تخته وبعد برمیگشت سمت ما و میدید جاهای ما کلا عوض شده هنگ میکرد یه لحظه  بعد انجام عملیات دیدیدم حوصلمون سرمیره همین کاروتکرارکردیم که محکم کاریش زیادشه  و وقتی مهدیه بلند میشه اگه یکی ازسوزناافتاداون یکی سوزن باشهداشتیم راجب جای اتصال سوزنا وکیف بحث میکردیم که یهومعلمه تامرزبیرون کردنمون رفت وازاون به بعد می خواستیم نقشه بکشیم این جوری میگفتیم:

من: آیسان اون انرژی جنبشی باید به u وصل شه اگه به I وصل شه به صندلی گیرمیکنه

آیسان:نه میخوام به I وصل شه تا به انرژی پتانسیل گیرکنه انرژی پتانسیل راه بیفته دنبالش

 سارا:نه دیگه بزار به Iوصل شه بیشتر انرژی جنبشی ازخودمون بدیم بیرون(منظورهمون بیشتربخندیمهیکی نمیدونست فک میکرد بحث علمیه)

 که آخرم مهدیه بلندشدودید نمیتونه حرکت کنه یه نگاه به پشتش کردو وقتی دید چی کارکردیم کلی خندید هرچقدرم این سوزنارومیکندتمومم نمیشدانقدزیادبود لامصبخداییش مهدیه بچه باحال وباجنبه اییهحالااگه یکی مثل سعیده بودکاربه حسن زاده هم میکشید


بدرود

موضوعات مرتبط: خاطرات92-93

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1392ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط هاله باحاله|

سلاممممممببخشید یه چن وقتی نبودم

توجه:بچه هابابای معلم اجتماعیمونم فوت کرده برای شادی روحش صلواتی چیزی بفرستین

بی مقدمه خاطراتوبگم چون خیلی زیاده:

خاطرات مشهد:

این اردو مشهدو دقیقه نودتصمیم گرفتم برم(بدون آیسان وسارانمیدونم چه جوری دلم اومد برم)

شب ساعت 9-10اینا راه افتادیم وقطارتاخیرداشتو بعدحدودا دوساعت الافی رفتیم توقطارو وبازم بعد غرزدن به خاطر کم بودن جاوکثیف بودن قطازکپیدم قطارش بدترین قسمت اردوبود هم ازدوستامون جدابودیم هم داغون بودازاون بدترش نصفه شبی یه بووووووووووووووووق اومد گفت پاشید اینجا جای ماست وبعد درگیری لفظی مرده و مدیرکل مدرسه(فاضل)رفتیم توراهروهای قطارعلاف شدیم نصف شبی همه خواب بودن ومنم میخوندم وبقیه هم میگفتن هله :زیر پل کارون هلهدختره گولوم زد هلهدست به دلوم زد هلهدختره خسیسه هلهدلمونمیده هله(دیگه نمیخواستم هی وسط آپم ازمدرسه تاریخی قبلیمون تعریف کنم وبگم یادش بخیر  ولی اینو زیاد میخوندیم بابچه ها یادش بخیراین شعر مختص سال بالایی های مابود که معروف به بزغاله ها بودن تواین مدرسه سال بالایی هامون خیلی مضخرفن البته دوم تجربی هاباحالن ولی بقیشون چرتن) آخرش یه جایی واسمون پیداکردن وکپیدیم تازه یه ربع بودکه چشاموروهم گذاشته بودم که یهوبرقارفت وازسرمای وحشت ناک بیدارشدم یکی هم که بااون وضع رفت دوستاشو آوردمن ویاسی هم که دستشویی داشتیم انقدنق زدیم که همه بیدارشدن وقتی مارفتیم دستشویی وبرگشتیم اصن کوپه آروم شد همه گرفتن خوابیدن 

photo0037.jpg

فرداییش:

صبح ازخواب پاشدیم برف اومده بودهوریوووووووووووووووووبرفففففففففففففففففففففففففففف

پس ازخرکیفی بسیاررفتیم هتل یکم کپیدیم ونهارلاستیک وآجربابرنج داشتیم همون کوبیده وته دیگ خودمون(البته دورازشوخی کوبیدش خوشمزه بود)بعدکیفیدن بادوستان رقتیم حرم وتا آخرخوندن یه دعایی باید میموندیم این دعاهم که لامصب طولانی بود پدرمون دراومد ازگشنگی هم داشتیم میمردیم من ویاسی وشینگولم گشنگی زد به سرمون وخل شده بودیم گرفته بودیم وسط حرم خوابیده بودیم که یهو یکی ازخادما بااون چیزپشمی سبزا که اسمشونمیدونم(همون که باش گردگیری میکنن) اومدبیدارمون کرد ماهم خواب آلودوگشنه چشامون دنبال خوراکی میگشت که یهو دیدیم یه بچه داره پفیلامیخوردماسه تاهم مظلومانه باحصرت داشتیم نگاش میکردیم هریه دونه پفیلایی که برمیداشت تودهنش میذاشت ماهم کله هامونو با اون پفیلاهاکه میرفت تودهنش میبردیم بالاچشم ازاون پفیلا ها برنداشتیمبااون خادمه صحبت کردیم گشنمونه چیزی واسه خوردن اینجاندارن که یهوخادمه دلش سوخت یه بچه بایه پفک آوردکه بهش حمله کنیم که نمیدونم یهوچی شد خودمونوچس کردیم دوتابیشتربرنداشتیمالبته اون خانمی که کنارمون بودوشنیده بودبه خادمه چی گفتیم دلش سوخت بهمون یه چیزخوشمزه ای دادکه نمیدونم اسمش چی بوداصن وقتی یکم خوردیم چشامون واشدلامصب بد جوروحانی گرفته بودتمون ها اصن وقتی انقدبهمون کمک شد رستگارشدیم وایمان آوردیم حالابماند که ماتواون گشنگی چه توهماتی زدیم (بعداون هروقت هرکی خل میشد میگفتیم گشنشه)پس ازکشیدن رنج های بسیاررفتیم هتل وانتظارزرشک پلوبامرغ داشتیم که یهو با غذای جدیدی به اسم زرشک ومرغ آشناشدیم  باهربدبختی شد اونو خوردیم ورفتیم بکپیم 

photo0039.jpg

photo0063.jpg

روزدوم:

مارواول بردن طرقبه که اتفاق خاصی نیفتاد بعدش رفتیم بازاربین المللی که بازم اتفاق خاصی نیفتادفقط یکی اون جابودکه ازهمه چی بدش میومد وشد سوژه 2ماسوژه 1که همون کفش نارنجیه سوم تجربی بود که باقرراه میرفت سوژه 2ازدوم ریاضیه که یه قیافه خیلی دخترونه داره بایه صدای خیلی کلفت مردونه(فک کنم این فرشته های خدا بازقاط زدن گٍل هارو اشتب آوردن ومخلوط کردن اینوساختن)هر5دقیقه یه بارم بااون صداش وبایه لحن خاصی میگفت "انقدبدم میاد" لامصب یه ازراعیلی هم هست هروقت اداشودرمیاوردیم عین جن ظاهرمیشد بعداین داستانا رفتیم الماس شرق اون جا خیلی خندیدیم لامصب این عطرفروشی هادست آدمومیگرفتن میاوردن تومغازه که عطربخریم(انقدبدبخت بودن) شانس ماهم یه عطرفروش داغون باقیافه داغون ترتومغازه هم نه توی دکه اومدبهمون گیرداده عطربخریم تازه دردودلم کرده بیچاره فرداچکش برگشت میخوردبااون اوضاش میخواست خواننده هم بشه تازه خواننده موردعلافشم خراطهابودشانس نداریم ماکه آخرم دیدم یاروخیلی بدبخته ازش یه چی گرفتیم دلش نسوزه

photo0098.jpg

 

روزسوم:

بعضی بچه هارفتن استخرموج های آبی(اسمش همین بود دیگه؟) ولی اکثرمون سرماخورده بودیم نرفتیم وموندیم توهتل واونجاروبه گندکشوندیم وشب شد رفتیم بازم حرم وبعدش سوارقطارشدیم

photo0110.jpg

 

photo0117.jpg

روز4توقطار:

قطاره خراب شده بودوماهم سوژش کرده بودیم که بچه ها بپریم پایین قطاروهل بدیم ویالان قطاره منفجرمیشه همه شهید میشیم واینالامصب برقم نداشت وبببببببببببببببببدجو ترسناک داشت پنجرشم پلمپ بودنمیتونستیم خودمونو ازپنجره پرت کنیم پایین شینگول ونرگس ایناهم باخانوم های باز نشسته پژوهشی هم کوپه بودن

خاطرات خاله زنگی تعریف میکردنتا قطار شروع کرد به حرکت همه جمیعا صلوات فرستادنتازه اون اوایل قطارکج میرفت یه نفرم دست شویی بودلامصب حرکتم کرد مشکل داشت با قاطر مسابقه میداد سگ در سگ قاطربرنده میشدفردا صبحش یهو یکی درو واکرد صدام کرد منم فک کردم طنازبازدوستاشوآورده خواستم بلندشم فحشی چیزی بدم  که یهودیدم شینگوله لامصب انقدر گرم بود شینگول درووامیکرد بخار میزدبیرون نه به اون سردی رفتمون به این گرمی برگشت

اوووووووووووووووووووووووووف کی حال داره بقیشو بنویسه همین مشهدخاطرات نصفه ونیمش کافیه دستم ساییده شد 

بعدانوشت:اینونمیدونم مال کدوم روز بود ولی یادم رفته بودبنویسم تولد یکی از بچه هابود که مثل اینکه ازدوربینادیده بودن بچه ها درحال کرمیدنن اومدن اتاق هاروچک کنن ماهم باخیال راحت داشتیم پاسوربازی میکزدیم که یهو شینگول اومدتو دادزد الان فاضل میاد اتاق هاروچک کنه نرگسم حل شد سریع کل پاسورهاروجمع کرد ووسط راه همش ازدستش افتاد زمین وترکیدیم:))) هراتاقی هم میرفتیم میدیدیم یافرشاشون بادکرده یا زیرمبله انقدر وسایل جمع شده مبله روهواست یاتویخچال هرچی هست جزخوراکی لامصب به محتویات توی بالشم رحم نکردن گویامچ یه نفرم گرفته شددراین حین D:



اعتراف نوشت:دقت کردین من همیشه توآپام اوایلشوطولانی وباحوصله می نویسم آخراشم خلاصه هست یه جورسرهمش میکنم مینویسم

تبریک نوشت:یلداتون مبارک

بدرود

موضوعات مرتبط: خاطرات92-93

نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1392ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط هاله باحاله|

حال ندارم زیاد بنویسم (ینی وقت ندارم)تولدم مبارک:)

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1392ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط هاله باحاله|

سلاااااااااااااامخیلی وقته آپ نکردم پس باید این دفعه اساسی جبران کنم

اردو پارک ارمو که حسش نیست

آزمون مراتو مینویسم که چه گندی زدیم

آزمون اونقدرسخت بود که مخ یه نفرمون کشش نداشت برای همین اومدیم فکرامونوجمع کردیم وگروهی امتحان دادیم ^_^ زبان های خارجی وادبیات باالی ^_^ ریاضی فیزیک بامن(که فیزیکشو هر چهارتامون زور زدیم نتونستیم حتی یه سوالم حل کنیم^_^)زیست وشیمی وبقیه هم بایاسمن ومهدیه(به این میگن اتحادسرآزمون)مراقبمون که یه بچه باحال خیلی حال داد مهدیه ازهممون زود تردادوماهم داشتیم عین چی رواین فیزیکش فکرمیکردیم که یهو مهدیه اومد یه چی جا گذاشته بودیهو امود بغل دستم هی میگه کجابزارمش یه لحظه برگشم یه چی دیدم که اصن یه حالی پیدا کردم غیرقابل توصیف میدونید دستش چی بود؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پاسخنامه

کل فیزکو ازروش زدیم 

بعدش ما سه تاکه به صورتLنشسته بودیم رتبه 1و2و3آوردیم (تومدرسه) وبه لطف دوستان یه کتک حسابی خوردیم

همون روز اومدن_ نتایج بازم داشتیم کلاسومیترکوندیم وباجامدادی یه بدبخت والیبال بازی میکردیم وحال میکردیم که حسن زاده اومد کل جاهامونوتغییردادویه جوری جاهامونوچید که ازقبل بدترشد همه بچه های خودمون یه ردیف جمع شدیم هیچی دیگه کلاس میره روهوا الی رفت جلو یاسی هم پیشش من ومهدیه ام بقل هم پشت اینا،ما هم که معروف به پت ومت (دوتاخنگ باهم چه شود)هنوزچندثانیه ازرفتن الی نگذشته بود که من ومهدیه گندزدیم به میز یه اثرهنری شد لامصب خیلیییییییییییی قشنگ شد کل خانوادمون پیش هم جمع شدیم من داداش بزرگه(جعفر)میوه فروشم وتابوق سگ کارمیکنم مهدیه داداش کوچیکه(مرادعلی)تویه گاوداری کارمیکنه واونقدر با ایناگشته جفتک لگدمیندازه وهمراه باکارش دامپزشکی هم میخونه واین گاوهاهم هی کتاباشو میخورن یاسی هم که آبجی کوچیکمونه واسمش روبابه هست ومشکل روانی داره بی چاره واسش دعاکنید دکترهستش ویه مطب توزیرزمین داره وهرسالی یه باریه مریض داره که اونم میزنه ناقص میکنه من بایددییشونوبدم مامانمون الی اسمش سقراست یه خواهرم داره کبرا(خالمون که ماشالله یه شیریه که پشت ماهمشه وایساده)منم که خرج تحصیل خواهربرادرا وخونه رودرمیاریم (البته داداشمون مردی شده اونم کارمیکنه)دوتا خواهرم داریم که شهرستانن(اون کلاس) آیسان وساراهم به همون اسم خودشونن ودارن تودانشگاه علی آبادکتول درس میخونن بابامونم غلام رضاست که مامانمون گفته بودمرده ولی ماتازگیاپیداش کردیم وفهمیدم خیانت کرده مامانمون نخواسته به مابگه پولدارم هست لامصب(میخواییم آشتیشون بدیم)

یه همچین خونواده بدبختی داریم ما(جدی نگیرین همه بچه هایی که تواین مدرسه درس میخونن موقه امتحاناخل میشنکاملاعادیه)

قبل این بد بختیا زنگ کامپیوترداشتیم می رفتیم سایت وازشانس گندمون حدودا میشه گقت ازنصف بیشترکامپیوتراروشن نمیشدواون کامپیوتری که بابدبختی دست من و مهدیه افتادمیخوام براتون توصیف کنم:

موسش که اصن حرکت نمیکرد باید 10دور اینو میکشیدی که یه ذره حرکت کنه رنگ صفحه هم زردبود انگارکامپیوتره پیرومریض بودسرعت اینترنتم که اصن نگم بهتره این آخرا من به زور داشتم آرامشموحفظ میکردم دندونامو به هم فشارمی دادم وپلکمم م پریدازعصبانیت مهدیه هم دلداری می داد:آروم باش ،آرامش خودتوحفظ کن ،تومیتونی ،به اعصابت مسلط باش ،هاله آروم باش 

وقتی زنگش تمومید من ومهدیه همه چیزوصحنه آهسته میدیدیم

حالامیخوام والیبال بازی کردنمونو توصیف کنم:

راضیه که 100برابرمنه وپرزوره توپوباقدرت پرت میکنه ومن دستامو روسرم میزارم وفرار میکنم مهدیه هم درجهت مخالف توپ می پره

زنگ خونه هم که من ومهدیه تند میدوییم که سریع برسیم بعد وقتی بقیه اومدن سرشون غر(قر؟)بزنیم تا تلافی کنیم توراهم مثل بازی قارچ خور پرش از مانع میریم 

حالاکه خاطره داره تموم مشه بزارید اینم بگم ازاون جایی که این آزمون ها وامتحانات زیادی رومخمون اثر گذاشته برداشتیم سوتی هامونو نوشتیم ویه روزه کل صفحه حدودا پرشد وقتی هردوطرف صفحه کامل پرشدیه آپ میزارم مخصوص این



خوشحال نوشت:این چندروزه داره خیلی خوش میگذره ها(چش بزنید کشتمتونتواین دوسال تازه داره چندروزه خوش میگذره ریده نشه به این چندروز صلواااااات)

بی حال نوشت:تولدسه سالگی وبم دو-سه روز پیش بود حسش نبود جشن بگیرم میزارم باتولد خودم یه جا جشن میگیرم(3آذر)یاشایدم تواسفندسالگردانتقال یافتنشو بگیرم

ناراحت نوشت:لامصب وقت نداشتم این چندروزه یه سربه وبم بزنم جاش اومدم اساسی سرزدم

بدرود

موضوعات مرتبط: خاطرات92-93

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1392ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط هاله باحاله|

سلااااااااااااااااااااااااام

تواین جلسه مادرامعلوم نی چی گفتن بهشون که همشون حرفاشون یکی شدO_o

اینوبی خیل بچه ها سرم دردمیکنه بببببببببببببببداین مرآت خیلی سخته این هفته فقط خمون گوزید)-:<

اصن بازم بی خیل سردرد بریم سر خاطره:

شنبه&1شنبه:هیچ

2شنبه:

ورزش:بچه ها من خل شدم من به خاطریه معلم بغض(بقض؟)کردم O_o این معلمه رفت جاش معلم ورزش ابتدایی ها اومد ولی بچه ها واقعادلم براش تنگ شده :s !!!!!!!!!!!!!!!!!البته زیادخل نشدم میدونم2روزدیگه یادم میرهاین معلم جدیده سوژه هستاجفتک میندازه به جان خودم جفتک میندازه (بعدانوشت:ولی شانس آوردیم ازدستش راحت شدیم اون موقع خربودم ولی الان میفهمم چقدرنبودش بهتره)

ز.ت1:آیسان یه چیزی گفت ولی یادم نمیادچی گفت که یهوگرخیدم افتادم دنبالش وتوجای حساس دنبال بازی که این شلوارورزشیم ازشلوارمدرسم زدبیرون نیم ساعت پاش گیرشدم زندگی من عین این فیلم های طنزه جای هیجانیش یهویه اتفاق خنده داری میفته گند میزنه به همه چیز:| داشتم این شلواره رودرست میکردم که یهو آیسان باز فرار کرد منم دنبالش نرفتم ضایه شه باساراهم گفتیم اذیتش کنیم یهو رفتیم طبقه بالا وبایه صحنه ای روبه روشدیم که اصن یه وضیO_o ما که پارسال این همه جون میکندیم بریم بالاپشت بوم درش قفل بوداین دفه درش وا بود قشنگ حاظروآماده واسه تو رفتن O_oماهم نامردی نکردیم به آیسانم خبردادیم باهم رفتیم^_^ عین این فیلم هابودسرمونومیدزدیدیم که کسی ازپایین مارونبینه بادم میومد صداش میپیچیدانگارداشتیم یه عملیات سری انجام میدادیم خیلی فازدادمیگم ما تازه 1سال و2ماهه تواین مدرسه جدیده هستیم حتی یه جا هم نشده ازاین مدرسه ندیده باشیم بعد فک کنین تومدرسه خودمون (قدیمیه)که 8سال توش درس خوندم با بچه های 1000000000000برابرباحال ترازاینا چی کارمیکردم ینی من با همه جاش خاطره دارم(حتی گوشه سقف سمت راست کناردر کلاس سال دوم :| )حتی توآبدارخونش کمکم میکردمD: اصن اون جا یه صفای دیگه داشت...  :(


بقیشم چیز خاصی نبود

3شنبه:

اجتماعی:امتحان گندزدم 4تاسوال های آخروهمه رو قاطی کردم برگمم داغون بود از این ورفلش کشیدم به اون ور ازاون ورم همه چیزوخط زدم فلش زدم جواب جابه جاشداصن یه وضی معلمه هم برگه نمونه منو درمعرض نمایش عموم قراردادمنم باافتخاراعلام کردم این برگه منه ^_^ زنگ آخرم بود منم خسته این تلق روی کتاب الی رو این ور اون ورمیکردم نورمیزد توچش وچال بچه ها ماشاالله نورشم کل کلاسوتحت شعاع قرارمیدادداشتنم خسته ومونده ووا رفته چش معلمه رو کورمیکردم که یهوبرگشت یه نگاه بم انداخت منم ریدم به خودم :s ولی هرکی دیگه جزاین بودخداییش خیلی رفتاربدتری میکرهاD:تازه بهم مدرک تخصصی معلم آزاری هم داد^__^

4شنبه:

زنگ اول امتحان ریاضی زنگ دوم امتحان فیزیک روز قبلشم که کلی امتحان وآزمون دادیم هیچی دیگه مخ واسمون نموند پخ موند

زنگ آخرکه جشن بودوماسه تفنگدارم پیچوندیم ورفتیم تو حیاط وپس ازهزارن قایم موشک بازی با مدیرا واینارفتیم کلاس آمادگی هاقایم شیم    ازترس اینکه الان حسن زاده تواین طبقه هست ویه وقت درووانکنه واخراج دوروزه ازمدرسه نشیم ومامانامون اینترنتوازمون نگیزن بادستای سردولرزون داشتیم حافظ کل قزان میشدیم وساراهم بانقش چوب لباسی وانداختن ژاکت روکلش یه استتار کاملاحرفه ای انجام داد

امروزم تمومشد


ترس نوشت:تومدرسه یه شاگردجدیدداریم هیکلی وخرزور باچندین تا مدال طلا ونقره کاراته ورشته های رزمی باقدبلند اینقدرترسناکه که وقتی میادسمتم احساس مورچه بودن میکنم:s

بدرود

موضوعات مرتبط: خاطرات92-93

نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1392ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط هاله باحاله|

حال ندارم کلشو بنویسم فقط دو شنبه که ازهمه باحال تر بودومینویسم:

ورزش:سراین زنگ قشنگ درک میکنم که چقدر مانفهمیم

ادبیات:بعداعکس کتابمو میزارم اینجا خیلی باحال شده 

ریاضی:هنوز معلم نیومده یهو ناضممون اومد تو وگفت بچه هابریم ارودو    ماهم متعجب مونده بودیم این الان واقعیته؟خوابه؟فتوشاپه؟بریم؟نریم؟بمونیم؟چی کارکنیم؟ که آخرم رفتیم چندتاازدوانشجوهای هوافضای شریفودیدیم یک ساعت فقط طول کشید صحنه روچسب کاری کنن وماهم عین بزفقط داشتیم نگاه میکردم ونحوه آماده سازی صحنه رویادمیگرفتیم  بعداین که آماده سازی صحنه رویادگرفتیم اومدن برنامه شاد اجرا کنن برامسابقه چند نفرومیخواستن منم خودموزدم به اون راه که اصن حواسم نیست ومطمعن بودم من انتخاب نمیشم که یهو گفت خانوم شماهم بیایین منم همچین متعجب گفتم:منننننننننننن؟؟؟کم مونده بود یاروبگه سرت تو......... 

هیچی دیگه من داشتم میرفتم بالا یکی داشت هلکوپتری میرفت روزمین اون یکی داشت دسته صندلی روگازمیزد یکی دیگه هم داشت چاردست وپا روزمین را میرفتاصن یه وضی بود همه داشتن میترکیدن یاروهم اومد نیم ساعت چرت وپرت گفت منم داشتم واسه بچه هادست تکون میدادمیارواینقدر پرروبودکه انتظارداشت چندبارپشت هم بگیم دوغ گازدار گاز دوغ دار انگارما نمیفهمم چی درمیادآخرشاون بالا حس این دلقکابم دست داده بود اینقدر بم خندیدن

تنها نکته مفیدش این بود که چند تاموشک باحال یاد دادن بدرستیم وتوخونه من وداداشم باهاشون خر کیف شدیم بهم حمله های هوایی میکردیمای کاش اون موقع که داداشم واسه انتخاب دانشگاهش دودل مونده بود بین هوافضاشریفومکانیک امیرکبیر هوافضارومیزد انتخاب اول که موشک های باحال درست کنه من خرکیف شم آخه مکانیکم شد رشته؟!؟!؟!؟!؟!؟!

بدرود

موضوعات مرتبط: خاطرات92-93

نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1392ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط هاله باحاله|

سلااااااااااااااااااااااااااام

توجه:بچه هابابای معلم زیستمون فوت کرده خودشم خیلی جوونه برای شادی روحش صلواتی چیزی بفرستین

بچه ها حس شیشمه من باز زر زد بدبختی ابن ازاون حس شیشمییه که اکثر اوقات جواب میده حس شیشمم میگه یکی از معلما یا مدیرا آدرس وب منو میدونن این ماجرا خیلی بو دارهخیلی ازمعلما اسم منو میدونن یا یکی از معلماخیلی به نکته هایی که من این تومینویسم اشاره داره  امکان نداره اینا بتونن وبه منو پیدا کنن شاید حس شیشمم زر زده ولی خیلی از معلما همون اوله سالی یه جور بدی رفتارمیکنن باهام اگه واقعا اینا وب منو پیدا کرده باشن من مجبور میشم مدرسمو عوض کنم چون مسلما امسال معلما همون جوری که من گندزدم بهشون اوناهم خیلی شیک ومجلسی میرینن بهم اصن به من چه اینا جنبه منبه ندارن اگه داستان جدی شد آدرس وبو بازم عوض میکنم اصن به معلمای بی جنبه فحش آزاده

وحالا خاطره:

شنبه

اجتماعی:خیلی باحاله میخواد بگه گوش بده میگه بوس بده اینم هی میگه بوس بده ماهم داریم رودل میکنیم نه میتونیمم بخندیم نه میتونیم بوس بدیم خیلی هم معلمه منحرفه سرکلاس یکی از بچه ها یه خبر خوش دادبه یکی دیگه اونم خوشحال شد بوسش کرد(بوس داد)این معلمه هم فکرای بدکرده بود اون دوتا بیچاره هم مونده بودن الان بخندن یا گریه کنن کلا معلمه خیلی توکاره بوسه(اگه آدس وبمو دارن مطمعنافاضل که مدیرمونم باشه داره من از همین جا ضمن عرض سلام وخسته نباشید میگم من از این بدم میاد بزارید 4جلسه بگذره من این تحقیقمو که خیلی خوشگل دراومده بش بدم بعدهرکاری خواستین باهاش بکنید)حالا حال میده اینا آدرس وبمو نداشته باشن من اینا روواسه خرزو خان(درست نوشتم؟) نوشته باشم هیچ کسم پیدا نشه اینو بخونه اصن اگرم فاضل بخونه به حرف گربه سیاه که بارون نمیاد 

عربی:خدابه دادم برسه معلمه اسممو میدونه(همین منو به شک انداخت آدرس وبم لو رفته ولی این جنبه داره کسی بش چیزی بگه بامن طرفه)

شیمی:دیگه مخ هیچکدوممون به زنگ آخرنمیکشید واقعاهممون خسته بودیم سر زنگش یکی یه سوال میپرسه معلمم میگه بله بله کاملا درسته بی چاره سوال پرسید این طوری جوابشو دادولب خب درکش میکنم بیچاره مخش میپوکه به این همه بچه نفهم درس توضیح بده ما خودمون جنازه بودیم ببین دیگه معلمه چی میکشه

یکشنبه:

سرصف:ناظمه همچین گفت میخوام راجب مواردانظباتی یه چیزی بگم گفتم الان چی میخوادبگه یهوبرگشت گفت شماها خیلی کثیفین من یه کلاسو دیدم همه بایه لیوان داشتن آب میخوردنباباسکتمون دادی تازه این تو مدرسه قبلی من نبوده ندیده ما 4-5 نفری یه همبیگرو بایه نوشابه میخوردیمهمشم سرش دعوا داشتیم کلش زمین میریخت وسط دعوا

شیمی:من میگم اینا آدرس وبمو دارن بگین نه این اول منو صدازد زنگ بعدم وبعدیشم منو اول صدازدن کلن معلما امروز منگنه کردن رو من

زیست:معلم زیسته باباش فوت کرده بچه ها خیلی ناراحت شدم معلمه جوونم هست اصن قول میدم من حتی تووبم راجبش از گل نازک ترنگم اصن من به معلمه احترام کاملومیزارم اصن قول میدم این سومین معلمی بشه که در تاریخ زندگانیم دوسش دارم (ولی خودمونیم هاتاچهلم معلم نداریمچقدرمن خبیث وبیشعورم)معلممون نبود فریاد رس اومد سرمون تازه بااون کلاسی ها قاطیم شدیم اینم که از شلوغ بودن بدش میاد هیچی دیگه این نزدیک من میومد اشهدمو میخوندم گفتم الانه که بپره روم خفم کنهمن وآیسان وساراهم پیش هم بودیم(سه تفنگدار)دیوونه کننده ترین موجودات روزمین شدیم این جلوییه چی کشید ازدست ما سه نفری با نوک اتودمون هی میزدیم بهش بی چاره دیوونه شده بود باهم هماهنگ میکردیم 1...2...3...ویهویی حمله میکردیم با نوک اتود هامون بی چاره رو آب کش میکردیم این اتودغرازه آیسانم که کرکر خنده بود یه دست بش میزدی یهوکلا سیستمش میریخت زمین تواون موقیتم مگه میشد خندیداین انتر های بیشعورم هی میوفتن به جون کتاب من این ور نوشته های آیسانو پاک میکنم از اون ور تانقاشی های ساراروپاک میکنم آیسان مینویسه داشتم دیوونه میشدم که آخرم منوسارا رفتیم وسط کلاس وایسادیم که شلوغ نکنیم جاش به بچه ها دست تکون میدادیم(آیسانم خرشانسی آورد)

ز.ت2:این دهه هشتادی ها گودزیلان دودقیقه رفتیم طبقه راهنمایی های دهه هشتادی دیوونه پدرمونودزآوردن اینا دیگه کین

دینی:بازم فریادرس بود ولی ایندفه آدم تربودیم

ز.ت3+زیست:خواهران وبرادران پلیس بسیجی روآوردن مخمونوتیلیت کنن این خواهربسیجیه که عضوگشتم هست یه چیزخنده دار گفت که همه هلکوپتری رفتیم میگه خوبیه این شغل اینه که دعای خیرهمیشه پشت سرتونهدیگه از خواهران هلوباپرز این انتظاراتو میشه داشت^_^

دوشنبه:کلاهیچیییییییییییییییییییییییی نشد

سه شنبه

کامپیوتر:سرزنگش یه آزمون گرفتن ازسال سوم راهنماییبابااین مرعات خیلی سخته سوالای اون تورو حتی اگه یادمم میومد نمیتونستم حل کنم یه چند تا سوال هوش آخرش داشت خداروشکر اوناروخوب زدم حداقل اونا یکم درصدمومیاره بالا

ز.ت1:آیسان وسارا به خاطراثرات این آزمونه مخشون به گوزگوز افتاده بود سریه چیزچرت باهم دعواشون شد اونقدر چرت بودکه من حتی نخواستم آشتیشون بدم چون مطمعن بودم آشتی میکنن(که دعواشون به چندساعتم نکشید)حیف که نمیخوام آبرشونو ببرم وگرنه میگفتم باهم بخندیم

زبان فارس:هیچ

فیزیک:به جز مخه به گوزگوزافتاده هیچ

اجتماعی:درحال بوس دادن ودیگر هیچ

چهارشنبه:زگهواره تاگور/حسش نبود

حال ندارم بنویسم زیادمهم نی

موضوعات مرتبط: خاطرات92-93

نوشته شده در شنبه 13 مهر1392ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط هاله باحاله|