X
تبلیغات
خاطرات هاله باحاله






خاطرات هاله باحاله

ورودبدون خنده ممنوعه،هوی باتوام بخنددیگه:D

سلام 

امروز خیلی حال دادتواین مدرسه جدیده بهترین روزش امروز بودکه براتون تعریف میکنم:

حرفه عملی:بابچه ها پول جمع کردیم تاپیتزابگیریم این روزای آخربخوریم(پیتزاهم همین بچه ها درستیدن)

علوم:اولین باربودسرزنگ علوم خوابم نگرفت

ریاضی:داشتم برای شینگول تعریف میکردم که داداشم دستشو بازمیکنه میزاره رومیزچاقوروبرمیداره تندتند میزنه رومیز ازلای انگشتاش ردمیکنه وهیچ کدومش به دستش نمیخوره (خیلی باحاله)شینگولم جوگیر میشه با اتود امتحان میکنه همینجور داشت تندتند میزد که یهوصدای جیغ درمیاد نگوصدای شینگوله که خودشوناقص کرده منم که دیگه ازخنده مردماین بااتود حودشوناقص کرده باچاقوچی کارمیکرده؟

وحالامیرسیم جای خوبش پیتزاآمده شدوآوردن بخوریممعلوم نبود تواون پیتزاچی ریخته بودن که بعدش هممون شنگول شده بودیم وزدیم وخوندیم ورقصیدیم (میگم ها چقدرخوشمزه شده بودنگو به خاطر آب ش*ن*گ*و*ل*ی بود)

خط:چیزخاصی نشد

دوستان فردا جغی داریموفقط بایدبخندیم خیلی باحاله وقتی میخوادچرخش زمین به دورخورشیدومحورمایل زمینو توضیح بده همچین جوگیرمیشه ومیگه:خب بچه هامازمینو گوجه میگیریم وسیخ رومحورزمین باید سیخ روبه صورت کاملامایل توی گوجه فروکنیم ودورآتیش(خورشید)به صورت کاملامایل بچرخونیم دوستان توجه داشته باشیدکه ماوقتی گوشت چرخ میکنیم گوشت چرخ کرده به دست میاریم و وقتی سیب زمینی چرخ میکنیم سیب زمینی چرخ کرده به دست میاریم(خداخیرش بده خوب شد گفت آگاهمون کردآخه ما فک میکردیم سیب زمینی چرخ میکنیم گوشت چرخ کرده به دست میاریم)وقتی هم اون وسط چندنفرشلوغ میکن میگه توجه کردین اونایی که همیشه شلوغ میکنن همیشه هم شلوغ میکنن(خداییش چقدرفک کردی؟تنهایی فک کردی به این نتیجه رسیدی؟)بیچاره وقتی درسم میده خیلی گشنشه همه ی مثالاش خوراکییه

خب دیگه تموم شد

تادرودی دیگربدرود


معذرت نوشت:ببخشین اگه ازقبلیا یکم بی مزه ترشد

دلتنگ نوشت:یادمدرسه خودمونو بروبچز خودمون افتادم امسال فقط یه امروزش زیادخندیدم ولی پارسال هرروزش همینقدرمیخندیدیم هییییییییییییییییییی یادش بخیر

موضوعات مرتبط: خاطرات مدرسه امسال

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 15:41 توسط هاله باحاله|

سلام

پس ازقرن هاورودم روتبریک میگمبزن به افتخارم کف قشنگه رو

هیییییییییییییییییی پارسال سی وخوردهای خاطره مدرسه تو وب جمع کرده بودم ولی امسال تموم شدومن فقط 8تاخاطره نوشتم اصلاحوصله خاطره نداشتم همین امروز شنیدم مدرسمونو(پارسال)که توش کلی خاطره داشتیم دارن خراب میکنن معلوم نیست جاش چی می خوان بسازن بااین که خیلی ازمدیراون مدرسه متنفرم امادوست نداشتم این جوری خرابش کنن ازتموم جاهای مدرسه خاطره دارم تمام خاطرات خوب وبدم اون جاگذشته چقدرخاطره حالاکه بهش فکرمیکنم میبینم واقعا خاطره زیادداشتیم ازگوگولی(اسکلت مدرسه)تاشیطان بزرگ(باجی=باجلان=ناظم)هیچ وقت به اندازه اون دورانی که تومدرسمون بودم ومیخندیدم نتونستم بخندم شنیدم اون جاخیلی تغییرکرده دیگه مثل قبل نیست

بی خیال بریم سرخاطره امسال

میخوام هراتفاقی که ازآخرین آپم(دم عید)تاالان افتاده روبگم فک کنم اگه یکم چاخان بهش اضافه کنم بتونم زیادش کنم

عربی:یادم نیست

ادبیات:دیروز وقت آزادداده بودکه ماهرکاردلمون میخوادبکنیم من وساجی هم اینقدرحرفیدیم که معلمه دیونه شد(ساجی هم که ماشالله ولم صداش خیلی بالاست )

دفاعی:این می خواست ازجلونطام ایناروعملی توضیح بده برای این که همه ببینن می خواست بره رومیزکه این میزه هم شل بودوماهم فقط داشتیم به صحنه ای که این بیفته فکرمیکردیم ومیخندیدیم که نمی دونم چی شد یه خری دادزدگفت میزه شله وافکارشیطانی ما به بادرفت

ریاضی:نزدیکای عید بود که یکی ازبچه ها خواست جلوروخودمعلمه اداشودربیاره البته چون معلمای این مدرسه اصلا سوژه نیستن زیادجالب نشد(یادش بخیرماپارسال وقتی ادامعلمارودرمیاوردیم ازخنده دلمون دردمیگرفت )

ورزش:خیلی باحاله 354249731658دورمیدوییمو123451257886دورشنامیریم اونم مثل...مارونگاه میکنه وازمرگ تدریجی ما لذت میبره

علوم:سرامتحان بودم وشدییییییییییییدخوابم میومدامتحانودادم وسرموگذاشتم روبرگه رفتم تورویا یه آهنگ آروم توذهنم پخش شدوچشماموبستم رفتم تویه خواب آروم هیچ صدایی جز صدای آهنگ نبودیه باغ پرگل بود یه آسمون آبی گل های رنگارنگ همه چی آرومه...من چقدرخوشحالم...توکه هستی پیشم...به خودم میبالم... یهو تصویروصداقطع شدوصدای سارادراومدآخه بی فرهنگ آخه بی شعور احترام یه آدمی که خوابیده رونگه نمیداری حداقل احترام امتحانونگه دارفک نمیکنی باصدات یه بنده خدایی روازخواب بیدارمیکنیهیچی دیگه نتونستم بخوابم

حرفه عملی:معلمه اون جاداره برای دیوارحرف میزنه ماهم که احترام معلموکامل نگه داشتیم ومیحرفیدیم

خط:سرزنگش امتحان زبان گرفتن منم اینقدریرگه الی رونگاه کردم فک کنم چشام چپ شد

جغی:من یغیین پیداکردم انرژی هایی درمن نهفته که هرسال هرمدرسه ای برم معلم جغرافی مدرسه فرارمیکنه اون ازپارسال که معلمه غهرکردرفت ودیگه برنگشت اینم از امسال که ایتقدرفک زدیم معلمه عصبانی شدرفت ممدی(محمدی=ناظم)روبیاره عصبانی شد ،چن تادادزد ،قرمز شد،غهرکردورفت البت اول یکم منتطرموندیکی جلوشوبگیره که یکی ازبچه هاروشوزمین ننداختو ازش خواهش کردنره(ماهم سرجامون نشستیم وازش هیچ خواهشی نکردیم)  اونم جو گیر شد وفک کردهر22نفرمون داریم به پاش میفتیم ادای این فیلم هندی هارودرآورد وگفت دیگه تموم شد اینقدرخواهش نکنید من دیگه رفتم التماس نکنید. قیافه ما تواون لحظهقیافه اون یه نفرقیافهخودشآموزش پرورشصداسیمای هندهیچی دیگه دیداین طوری خیلی داره ضایه میشه سریع تررفت که یهوخیلی سریع ترم برگشت(آخه ممدی نبودوضایه شد)یک درصدفکرکنیدماتواون لحظه جلوخندمونونگه میداشتیم اونم عصبانی ترازقبل دادزد:به من میخندین؟این که رفتم وخانم محمدی نبودخنده داره؟.این دفعه دیگه رفت تاخودممدی روبیاره ما هم تواون چن لحظه چیپس وپفک می خوردیم ودهنمونوشیرین میکردیم به افتخارخروج باشکوهش آخرم ممدی روآوردبهمون اخطاربده.

زبان:نتیجه امتحاناروآوردویه نفروانداخت بیرون وزیر17هاروپای تخته صف کرد(که منم اون جا بودم) و3نفردیگه هم(زیر10) انداخت بیرون بعدش ازدوباره همه روآوردتو(خوددرگیری داره)خلاصه قرارشد همه یه تعهدی بدن (اولم ازدوستای طرف سوال می پرسیداین درسش چجوریه) همه یه تعهدی دادن ورسید به من منم موندم برای دفاع ازخودم چی بگم که یهویادم افتاد یکی ازبچه هاکه نمرش مثل من بوداما پیشرفت داشه رواین جا صف نکرد منم گفتم نصبت به نمره ی قبلیم(11)پیشرفت داشتم وشدم16ازدوستامم پرسیددرسم چجوریه اوناهم گفتن ریاضیم خوبه اونم گفت ترم ریاضی هر نمره ای گرفتی بایدزبانم همون نمره روبیاری وگرنه مستمرت میشه14 منم الان موندم سرامتحان ریاضی چندنمره باید غلط بنویسمحالایه چی بگم دورهمی به معلمه بخندیم؟بهش چاخان گفته بودم نمره قبلیم18بوداون 11مال نمره قبلی قبلیمه

حرفه:یادم نی

تاریخ:حسش نی


تبلیغ نوشت:آیاازمعلم جغرافی خود ناراضی هستید؟آیامی خواهیداوراازمدرسه بیرون کنید؟هاله باحاله با انرزی های خارق العاده خود در این راه به شما کمک میکند بایک تماس رایگان به.........0937اگر همین حالا تماس بگیریدیک پکیچ آموزش معلم آزاری به شما هدیه می دهیمفقط کافیست یک بارامتحان کنید

امیدنوشت:امیدوارم مدرسمونوخراب نکنن  

بدرود

موضوعات مرتبط: خاطرات مدرسه امسال

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 18:33 توسط هاله باحاله|

سلااااااااااااااااااااااااااااام

من اومدم خاطره بنویسم

اول خاطره روزی رو که کاملا یهویی رفتم به دوستام(بروبچ پارسال)سرزدم رومیگم:

چهارشنبه بود وبعداون روز تاسوعا واینا میشد برای همین زنگ آخرم مراسم واینا بود که من پیچوندم رفتم خونه بهاره(اونم پیچونده بود-کلاهماهنگ بودیم)نمی دونم چی شدیهو یی تصمیم گرفتیم بریم مدرسه به بروبچ خودمون سر بزنیم آقا ماهم رفتیم همچین یهویی دروباز کردیم وقیافه بروبچوکردیم این:بعداین که بروبچ ازتوشک اومدن بیرون رفتیم بغل هم وفاطی زهراهم که چلوندتمون ولی از شانس___مادقیقاهمون لحظه زنگ خوردورفتیم کلاسکه ضیایی(دفاعی)رامون ندادبریم تویعنی همچین ضایع شدیم هاجاش رفتیم کلاس دوم ها که حرفه داشتن(یادش بخیراین معلم حرفه چقدرخوب برگه هاروصحیح میکرد تنهاکاری که سرامتحان بایدمیکردی این بود که یه چی بنویسی حالامهم نی چی بنویسی فقط باید بنویسی)زنگ حرفه هم مثل همیشه بودسخنرانی راجب فرهنگ غربباباپارسال سرویس کردی ماروبس کن دیگه توام بااین فرهنگ غرب...

بالاخره تک زنگ دفاعی تموم شدورسیدیم به خانم دشتی(زنگ قران=زنگ تفریح)وحسابی کیف کردیم وچندتاعکس یادگاری گرفتیم راستی بچه ها ماجرافری(فرنوش)رویادتونه که سرزنگ قران برای بیرون کردن فری کش مکش بازی میکردن؟اون روز خودخانم دشتی داشت ازدست فری بیرون میرفت دیگه همه فهمیدن نمیشه این فری روبیرون کردخودشون میرن(یادش بخیرتااون جایی که من یادمه سرهمه زنگا معلمامیخواستن فری روبیرون کنن).

خب دیگه تموم شد

بریم سرخاطرات امسال(راستی خاطرات قاطی پاتیه): 

ازیک شنبه هفته پیش تا الان:

1-سرزنگ ورزش بودیم که من دیگه واقعاباورکردم درصدشانسم زیرصفره آخه خدااااااااااااااااااااااااااااااامگه من چه گناهی کردم؟مگه من باهات چی کارکردم این کاروکردی؟خداااااااااااااااااااااااااااااا هربلایی می تونستی سرم بیاری ولی این دیگه خیلی ظلمه:(((((((((ازاول ابتدایی تا پارسال تومدرسمون(قدیمیه)این گلابی(معلم ورزش پارسال=گلابیان=گلابی)بهمون بسکتبال یادمیدادومن آخرم هیجی نفهمیدم وازبسکتبال متنفرم چون توپش جاذبه عجیبی بااین ملاج من داره حالا از این شانس من تواین مدرسه توطول این همه سال معلمه نخواست بسکتبال یاد بده وازهمون سالی که من اومدم تواین مدرسه یادبسکتبال افتاد

2زنگ علوم بودومنم که خوااااااااااااااب

3-بعدامتحان های ترم زنگ دینی دومین باری بودکه داشتم درس می خوندم ومخمم که آکبندمونده بودوهیچی نمیرفت توش انگارسرزنگ علوم حافظش پرشده بود

4-بابااین قران هم که همش فیلم راجب شیطان پرست هامیاره ماروجوگیرمیکنه تازه یکی جیکش دربیاداعصبانی میشه لج میکنه واجب شد من یه بارفری روبیارم پیشش ببینه شلوع واعصاب خوردکن واقعی یعنی چی

5-این معلم حرفه عملی هم که ازهرانگشتش 10تاهنرمیباره

6-ریاضیه یهومیادسرکلاس اعصبانی ازاین که یه بدبختی گفته تندتنددرس میده،آقااین میادکلی بدوبیراه به اون طرف میگه آخرم میگه همه اینومیدونن که من یکی ازخصلت های خوبم اینه که خیلی آدم انتقادپذیرییم...بله...بله...کاملامشخصه

7-هنر:معلمه نبودوماهم ترکوندیم کلاسوآهنگ gangnam styleروبه سبک داهاتی رقصیدیم باباکرمم رفتیم+شوخی خرکی ما پارسال تنهاوقتی که مفنعه سرمون بودسرزنگ خونه بود واون موقع مقتعه هارومیکشیدیم ولی اینا سرکلاس میکشن یکی ازباحال ترین شوخی هااین بودکه آیسان گفت چشماتوببنددستاتوبازکن میخوام یه کارباحال بکنم منم این کاروکردم وزیرچشی دیدم یهویه لواشک چسبیدبه عینکم اقااین لواشکه تویغم رفت توموهام رفت روعینکم چسبیدوآخرم چسبیدبه زمین وکفشم رفت روش

8-جغی(جغرافی) وزبان وفارسی وتاریخم حسش نی بنویسم


پ.ن:1اسم وبم برگشت به همون هاله باحاله:)

پ.ن2:روحیم عوض شدها:))))))

تادرودی دیگربدرود

موضوعات مرتبط: خاطرات مدرسه امسال

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 18:42 توسط هاله باحاله|

سلام

این چندوقته اصلاحوصله نوشتن خاطراتمونداشتم الانم ندارم ولی اصلادوست ندارم نصف خاطراتم مفغودشن

هرچند وقتی آدم یهوهمه چیزشوازدست بده اصلا خاطره ای به چشم نمیبینه که بخوادبنویسه،هنوزم توگذشته وخاطراتشه

بی خیال 

بریم سرخاطره

ازمدرسه که مثل قبل خبری نیست هیچ هیچ هیچ یادش بخیرپارسال بابروبچزچه روزهایی داشتیم ولی فک کنم امسال بهم بگین هاله بی حاله بهترباشه چون واقعا اون هاله خندون وبی خیال الان گریون وحساس شده وسرهرمسئله کوچیکی گرچه نشون نمیده ولی خیلی ناراحت میشه کلاآدم مضخرفی شده.

اینم تقدیم به بروبچزی که دلم براشون خیلی تنگ شده:

دلم تنگ شده,برای همه چیز,برای دوستای قدیمی,برای خونه قبلی,برای مدرسه قبلی,برای خاطراتم,برای همه چیز...
برای تخمه خوردن های سرزنگ ریاضی 
برای نارگی پوست کردن های سرزنگ جغرافی 
برای چرت زدن های سرزنگ تاریخ
برای کندن پوست های میزمدرسه
برای اذیت کردن معلم ها
برای جک هاوشعرهای معلم عربی 
برای فوتبال دستی بازی کردن های من وفاطی
برای پارک ساحل رفتن های من وبهاره
برای مردم آزاری های من وملیکا
برای شعرساختن های من وفاطی زهرا
برای مسخره بازی های اوستامهسا
برای سوتی های معلم ادبیات
برای محدودیت های ناظممون وفحش هایی که بهش میدادیم
برای دعواکردن هام بامدیرمون
برای همه چیز...
دلم براتون تنگ شده:*

دیگه هیچی ندارم بگم

فقط اومدم یه عرض حضوری کرده باشیم باورکنین که هنوززنده ام فلانمردم فقط آپ نمیکنم.

همین


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 18:16 توسط هاله باحاله|

اینایی كه پست ها رو نخونده نظر میذارن و میگن

وبلاگت خیلی باحاله به منم سر بزن

 ، فرزندای همونايى هستن كه سال


41-40 هنوز امامِ راحل حرف نزده بود ...

زار زار گريه ميكردن....

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 19:48 توسط هاله باحاله|

lامروز تولدمه روزی که با  کره زمین وتمام چیزهایی عجیبی که توش وجودداره آشنا شدم روزی که به دنیا اومدم...

می خوام کل زندگیموتاالان خیلی خلاصه مرورکنم:(ازروزاولش)

-لعنتی،کی منواز خواب بیدارکرد؟

چشماموواکردم ویه غول گنده رودیدم که منوکله پاگرفته ومعلوم نیست باهام چی کار داره اون جا چیزای عجیب زیادتری هم دیدم یه حس عجیبی هم بوداحساس کردم یه چیزی یهورفت توگلوم وازدوباره امدبیرون خواستم دیگه نیاد خواستم مانعش شم اما دیدم نه با این اسونی ها نیست یه لحضه هم نتونستم بدون اون تحمل کنم(وقتی بزرگ ترشدم فهمیدم داشتم نفس میکشیدم)زدم زیرگریه آخه این جا دیگه کجاست؟من می خوام برگردم سرجاموبخوابم...(شروع تنفس)

چن ماه گذشت وتواین چندماه خیلی چیزافهمیدم،فهمیدم که آدم ها موجودات عجیبی هستن هیچ قاعدهی خاصی ندارن منظورم اینه که توموقعیت خاصی کارخاصی انجام نمیدن مثلاوقتی خیلی ناراحتن گریه میکنن ووقتی هم خیلی خوشحالن بازم گریه میکنن واااااااااااااااااای یعنی قراره منم مثل اینابشم،نه،نه،اصلامن اینجوری نمیشم،این خیلی مضخرفه...(شناخت دنیا)

یک سال ازروزی که به دنیاومدم گذشته وفهمیدم که فقط بقیه نیستن که تولددارن منم تولددارم ولی چراتولدم تواین روزه؟اصلاتولدچیه؟بایدراجبش بیشترتحقیق کنم(کنجکاوی)...

6سال گذشت ویه روز مامان بابام اومدن ومنم بردن مدرسه محیا(آثارباستانی یاتیمارستان یاهمون دیوونه خونه خودمونومیگم) وبهم گفتن توبایداین جا دررس بخونی وااااااااااااااااااای یعنی واقعایه روزی میرسه منم برم مدرسه ازاون روزبه بعدروزشماری میکردم که سریع تربرم مدرسه ببینم چیه آخرم وقتی رفتم باچشم گریون بود...(شروع جدید)

7سال گذشت ومنوبازم بردن همون مدرسه اون سال معلم خیلی دیوونه ای داشتیم وقتی می خواست دیکته تصحیح کنه میگفت یه مدادوپاکن برداریم وبریم پیشش تا تصحیح کنه نردیک60سالش یودولی جوری تیپ میزد انگار17سالشه خیلی هم فکرمیکردخوشکله ولی مثل جن ها بودباورنمیکنیداگه بگم چقدربی ریخته خیلی هم بی اعصاب بود نمره کم میاوردیم دفترامونوپرت میکردیاکلمونومیکوبوندبه دیوارکلا خوددرگیربود(سال ها بعدمعروف شد به خوشگله)...(آغازنوشتن)

8سال گذشت ورفتم دوم ابتدایی,خداروشکراون ال معلممون خیلی خوب بودیادمه اون سال خیلی تنهابودم وفقط دونفربودن که باهام دوست بودن فقط دونفردرکم میکردن وتنهام نذاشتن(به اسم مریم والهه)یادمه خیلی دوستشون داشتم...(معنی رفاقت)

9سال گذشت معلممون چیزخاصی نیود نه بی اعصاب نه مهربون خیلی معمولی بوداون سال توی بهاربرامون جشن تکلیف گرقتن...(شروع من باخدا)

10سال گذشت ورسیدم به کلاس چهارم اون سال اولین باری بودکه انشانوشتم وخوندم واونقدرهمه انشامودوست داشتن که اعتمادبه نفسم شداعتمادبه سقف...(آغازنویسندگی)

11سال گذشت وپایان دبستانم یادمه اون سال اولین بارمعنی دوست صمیمی روفهمیدم وهمون سالم باهاش غهرکردم ودیگه آشتی نکردم تاهمین چندروز پیش...(اولین دعوا)

12سال گذشت اون سال عاشق تنهایی بودم وفک میکردم دوست واقعاچیزبه دردنخوریه...(اولین تنهایی)

13سال گذشت اون سال خیلی چیزهاروفهمیدم معنی دوستی ورفاقت معنی زندگی کردن معنی شادبودن اون سال بهترین سال زندگیم بود(روزهای خوش)

14سال گذشت هنوزتوهمون خوشی بودم فکرمیکردم این شادی ابدیه که بهترین دوستی که تااون موقع داشتم بدترین کاری روکه می تونست باهام کردولی بازم همم نبود فقط چندروزاول آتیشی بودم بعدش درست شد(کلابرام موجودبی اهمیت وبی خاصیتی شده)ازاون به بعدبادوست هایی گشتم که واقعادوست بودن وبازم بهم خوش میگذشت که یهوهمه چی خراب شدخونمون عوض شد ازدوستام جداشدم وهمه چیزتغییرکردومثل یه کابوس شد طوری که هرشب به امیداین می خوابیدم که همش یه خواب باشه ومن برگردم همون جایی که بودم...(اولین غم)

15سال گذشت ومن نمی دونم ازاین به بعدچی می خوادبشه وچه اتفاق هایی منتظرمنن ولی حالا که 15گذشته می خوام یه قول به خودم بدم :

قول میدم که دیگه هیچ وقت افسوس گذشته رونخورم،هیچ وقتم به خاطرهیچی گریه نکنم،ازاین به بعدمی خوام شجاع باشم


امیدوارنوشت:خداکنه سرقولم بمونم

معذرت نوشت:ببخشیدمی خواستم خاطره دوروزپیش که سرزده رفتم مدرسه قبلی پیش دوستام روبنویسم ولی واقعانتونستم

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 20:59 توسط هاله باحاله|

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

امروزیکی ازبچه هاداشت ماجرای دیروزروتعریف میکردکه باران اومده بودوکل جاده روآب گرفته بودومثل اینکه معلم زبانمون هم نمیتونست سوارماشینش شه داشت سعی میکردبره سوارماشینه شه که یه نمکی رودید داره ازاونجاردمیشه نمکیه روصدازدورفت توگاری نمکیه نشست وباگاری رسیدبه ماشینشفرض کنباگارییییییییییییییییییییییییی

زنگ ادبیاتم برای این که اون کلاسی هایه زنگوبی معلم نمونن(معلم ورزشه نیومده بود)آوردنشون توکلاس ما فرض کن43نفرتویه کلاس باشه چی میشه(ازکنترل همه خارجه)منم که توکف آهنگ های یاس همش یاسومی خوندم(باشینگول)معلمه هم که هیچ کدوم از42نفرونمیبینه فقط یه نفرومیبینه که منم بابادودقیقه برگردبزارکارمونوبکنیم دیگهزنگ دفاعی هم که رفتیم توکف شمالی(من وشینگول)یه شمالی حرف میزدیم که بیاوببینسرزنگ ریاضی هم که یهومعلمه به یکی ازبچه هاگفت بیادوسط کلاس پروانه بزنه میپرسه:چرا؟میگه:خمیازه کشیدی.خودتون که می دونیدخمیازه حتی وقتی اسمشم میادآدم خمیازش میگیره حالامن هی بایدجلوخودموبگیرم که خمیازه نکشم ونرم وسط پروانه بزنم


عشق نوشت:بروبچ(پارسالی ها)خیلیییییییییییییییییی دوستتون دارم

آرزونوشت:می خوام برگردم به روزهای قبل

تادرودی دگربدرود

موضوعات مرتبط: خاطرات مدرسه امسال

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 17:7 توسط هاله باحاله|

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

امروزآخرین امتحان بودبعدامتحانواونقدرخسته بودم که۴ساعت گرفتم خوابیدم(من شبم بیشتراز۶یا۵ساعت نمی خوابم حالاروز۴ساعت خوابیدم)

زنگ۱امتحان دفاعی:سرامتحان هممون مثل چی توگل گیرکردیممن که کلم داشت میرفت توبرگه الی ساجی هم گردنش کج شدامتحانم سرزنگ تاریخ داشتیم چه بهتر(معلمه خیلی باحاله ازش خوشم میاد)معلم تاریخمونم یه چی مثل مشاورپارسالمونه فقط مثل اون بی جنبه وبی حال نیست باحالوباجنبههوای خدااینا چقدرزایه تقلب میکننبایدازبروبچزخودمون(پارسال)یادبگیرن برای تقلب چه کاراکه نمیکردیمخلاصه این امتحانه تموم شدورسیدبه زنگ ادبیات که چیزخاصی نشدوعلومم هیچی نشد وددرآخرم بردنمون اردو(سینما)اگه میشدنمیرفتم آخه آیسان ایناتنهاموندن

اردو:

خیلییییییییییییییییییییییییییییی فیلم مسخره وبچه گونه ای بودماجرای یه بچه بودکه می خواست توآپارتمان الاغ نگه دارهتاحالاتوعمرم اینقدرراحت سینمانرفته بودم رفتیم یه جایی نشستیم که جلویی نداشتیم(داشتم خرکیف میشدم)ومن وشیلا ونازیلامثل این داهاتی هایی که اولین باره سینمااومدن پامونوانداختیم روصندلی های جلو  (البت به جزبچه های مدرسه کس دیگه اون جانبودها)بعدفیلمم که من همه روالاغ می دیدم


اعتراف نوشت:خیلی خاطره چرت وبی مزه ای بود اگه امسالم مدرسه خودمون بودم هاباخاطراتم میترکوندم(خداییش پارسال خیلی خاطراتم خنده دار بود)

دلتنگ نوشت:بروبچ(دوستای قدیمی) دلم براتون شده اندازه این:(.)

آرزونوشت:حاظرم هرکاری بکنم تابرگردم جنت آبادخودمون

موضوعات مرتبط: خاطرات مدرسه امسال

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت 21:16 توسط هاله باحاله|

امروزکل خاطراتی که تووبم نوشته بودم روخوندم وبعضی قسمت هاش که باحال بودن رودوباره این جانوشتم یادش بخیرچقققققققققققققققققققققققققدر پرروبودیم

ازآخربه اول(بعضی هاشوشایدازقبل خونده باشید):(راستی ازهیچ کس انتظارندارم این آپوبتونه بخونه آخه خیلی زیاده)

1- داشتم بافاطی نقشه قتل باجی رومیکشیدم(البت من فقط ميگفتم فاطي فقط تاييدميكرد) وداشتم میگفتم می خوام چشش رودربیارم وبکنم توحلقش...یا این که باسیخ بیفتم به جونش وجگیرشودربیارم و...امایهودیدم ملیکاکه بغلم توحیاط نشسته بودداره میخنده یه نگاه پشت سرم انداختم وخشکم زدفک میکنین کی پشتم بود؟

باجلاااااااااااااااااااااااااان(البت به روی خودش نیاوردو وانمودکردنشنید)فقط یادمه اخرین چیزی که گفتم وبه احتمال زیادباجی اونوشنیداین بود:من نمیزارم ازرائیل باجلانوبکشه خودم میکشمش


2-آخرین روزمدرسه بودکه فاطی زهراباآب پاشی که آورده بودمدرسه زتگ خونه پشت همه روخیس کرد


 3-یه بازی بروبچ مدرسه ساختن مثل یادم تورافراموش ولی نوع متفاوتش

مثلامهسامیگه:هاله؟

من:بله

مهسا:خفه شو

تواین بازی بایدیادمون باشه هروقت صدامون کردن نگیم بله جاش بگیم خفه شو(این بازی کلاخیلی باعث خنده شده)

4-تاحالاتوعمرخودم اندازه ی امروز نخورده بودم

جاتون خالی یه ظرف پرازغذارومیذاشتیم جلووهمگی با۱۰تاقاشق مثل وحشی هاحمله میکردیم وجگ قاشق چنگال هاروشروع میکردیم ودرعرض۳سوت همش تموم میشد.اونقدرخوش گذشت که نمیتونم حسموتوصیف کنم

5-باجلان(ناظممون یاهمون شیطان بزرگ)خیلی باحاله یهوازدستمون عصبانی شدوکل جاهاروتغییردادوگفت:ازاین به بعداین کلاس حق نداره توزنگ تفریح بیش ترازدونفرتجمع کننتازه بافاصله یه متری حالاباجی عصبی وماهم داریم ازخنده میمیریم وموندیم چی کارکنیم

6-زبان:وای خدااین چقدربامزستمردم ازخندهتوروخداجوکشوببین:

یه روزیه زنه داشت تودریاغرق میشددوتامردنجاتش میدن یکی کولش میگیره اون یکی راه خودشومیره که یهودومی به اولی میگه:توجه کردی لباس زنه چقدرنازک بود اولی:توهنوزفکرت اون جاست

حالاقیافه ما:

معلم:بامزه نیود؟

پ ن پ اونقدربامزه بودالان دلم دردگرفت ازخنده

جان من چی این جوکه؟نه واقعاالان بایدخندید؟

منم برای این که جودرست شه باجی(باجلان)روسوژه کردم وگفتم:توجوکه تجمع بیشترازدونفر؟باجلانوبایدصدازد(یهوکلاس رفت روهوا)

معلم زبان:تازه کنارساحل بادوتامرد

منم که شوخیم گل کرد:الوالوگشت ارشاد....

7-کامپیوتر:کلااین نیادبهتره این که کلانمیاد

من:خانم چراچن ماه نیومدین؟

م.ک:مریض شده بودم

من:ماه بعدی چی؟

م.ک:بعدش یه مریضی دیگه گرفتم

من:پس چراسرابتدایی هامیومدین تازه سالمم بودین

م.ک:به توربطی نداره

6-

علوم:قراربودماروببره پارك نبردوخوراكي هاموند

ز.ت1:خوراكي هاروبازكرديم خورديم ،خيلي چسبيد،فرنوش بي شعورپفكه رونياوردجاش بهاره آورد.درعرض ۲دقیقه همش تموم شدله اي باكله رفتيم توپفك ،درآخرمهساسرتاپاش پفك شده بود(خيلي جلب بود)باهرقدمش گردوخاكي ازپفك بلندميشد

7-

هنر:آخراش نبودوماهم شروع كرديم توكلاس به رقص وبزن وبكوب وپرده كلاسم هم جرخورد(كلاحال داد)

ز.ت3:رفتيم نمازخونه ادامه ي رقص وشعري كه براي معلم عربي ساخته بودم وخوندم وهمه رقصيدن آخرم باچادروامامه هايي كه درست كرديم شروع كرديم به اجراي برنامه دنس اسلاميودرآخرباجلان(شيطان بزرگ)ضدحال زدولي مابازم ازرونرفتيم كلي خونديم وخنديديم.

8-امروزكلي زيربارون دعاكرديم وهمو بغل كرديم ومن وفاطي زهراكلي شعروداستان عشقولانه خونديم (دفتربدبخت خيس شد)

حالاقسمت خنده دارش اين جاست:

فاطي زهرازنگ خونه داشت مي گفت:خداياحالامايه دعايي كرديم توچراباوركردي برآوردش كردي

منم گفتم:حالامگه چي شده؟

ميگه:تاخونه نيم ساعت راهه منم دعاكردم كسي نياددنبالم تازیربارون خیس شم

9-

این هاشم زاده کلاسوژست مهساهم خواست اداشودربیاره رفت ازکلاس بیرون مثل اون درزدواومدتویکم که اومدجلو(باادای هاشم زاده)بعدیهودیدیم هاشم زاده هم داره پشت سرش میادتامهساهاشم زاده رودیدیهوبرقش گرفت رفت سرجاش.


یه بارم هاشم زاده امتحان گرفته بودبعدسپیده(تنبله)یه سوالواشتباه نوشت که سواله این بود:غلط های این متن رومشخص کنید.اونم مقصودروکه نوشته شده بودمغصودغلط نگرفت یهوهاشم زاده برق گرفتتش مثل برق گرفته هاول می خوردمی گفت:قققققققققققققققققققققققققققققق(انگاریه ماشین خراب شده)اگه صحنشومی دیدین ازخنده می مردید


یه بارم بازاین هاشم زاده سرش خاریدودرحین سرخواروندن میگه:دیروزرفتم حموم وسرم می خارههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.(آره جون خودت تو۱۰۰سال پیش حموم بودی)آخه آدم بره حموم سرش می خوارههههههههههههههههههههههه؟

10-ریاضی:یه کشف جدیدمدرسه ی ماعجیب الخلقه نیست ماقبل تاریخهتاحالاشنیدیدوسط کلاس ریاضی که مثل همیشه همه خوابن یهوصدای دایناسوربیادخوب دیگه ازمدرسه مابعیدنیست

11-ورزش:اوخ اوخ ماجرااصلی سرهمینه منتظریه ماجرای کاملااکشن باشین که میگم:

اتوبوس دیرکرده بود...می خواستیم بریم باشگاه...هدیه جون(راننده سرویس وهمه کاره)یه ماشین دیدجلوراه روگرفته نمی زاره ماشینش ردشه...عصبی میشه وماشینوپنچرمیکنه...صاب ماشین میاد...جنگ میان لوک خرشانس(هدیه)وصاحب ماشین میشه...

ص.م:ماشین منوپنچرمیکنی؟خودم پنچرت میکنم.

لوک خرشانس انگشتاشومی چرخونه ومیگه:هه فک کردی پس بیاجلو.

لوک خرشانس موهای زنه رومیکشه گیس وگیس کشی میشه... زنه دادمیزنه... بچه هادارن غلاب میگیرن دعوارارودونه دونه ببینن ونوبت یک نفره...سوپرباجی...باوروداون شیطان بزرگ بچه هامیفتن پاییین..باجی دادمیزنه:(دستابالاشرت هاپایین من اومدممممممممممممممم)زنه باجی رومیبینه وسکته میکنه مهسامیگه:بسم الله الرحمن الرحیم منم شیطان الرجیم.وماجراحل میشه ومیریم باشکاه لباس می پوشیم دودورمی دویم لباس می پوشیم وبرمیگردیم

باکمی تغییر

 

12-

ادبیات:وای وای وای ادبیاااااااااااااااات این هفته کلاسوژمون همین هاشم زاده بود گفته بودبیاین انشاءبخونین که من به نمایندگی بچه هاگفتم ماکل کلاس تصمیم گرفتیم انشاءروننویسیم اونم یهوچشاشومثل وزغ گنده کردو۱۰دورچرخوندبعدیهومیگه:چشام چرخیییییییییییییییییییید (مهسا خیلی باحال اداشودرمیاره )راستی یه کشف جدیدطبق خودش میگه:نمی دونین اگه من ازاین مدرسه برم چه گوهری روازدست میدین بله بله بله می دونیم چه گوهری روازدست میدیم باباگوهر... .آخرم من نتونستم جلوخندمونگه دارم گفت بروبیرون بخندبعدابیا .

13-

هنر:سروده ی من ومهسا: قربون قربونه...قربون...جلوهایی ساکت...قربون...عقبی هاساکت...قربون...حالاخودقربونه...قربون...ولی خودموکته...قربون... (اگه نمی دونین بدونین مانتوش مثل موکته وقربون تیکه کلامش وهروقت جولویی هاشلوغ میکنن میگه عقبی هاساکت وبرعکس)

14-امروزاونقدربرف روم پرت شدوروبرف هاخوابيدم كه شدم يه آدم برفي عينكي عينكم كاملاسفيدشده بودوهمه جاروسفيدميديدم بعضی هاهم داشتن تازه کیریسمسوجشن میگرفتن ولی جاي خوبش اون جايي بودكه باجلانم مهربون شدواومدبرف بازي واونقدرروش برف پرت شدكه ازمنم سفيدترشده بود خيلي كيف دادولي آخرش مجبورشدم جوراباموباكفشم دربيارم بزارم روشوفاژوخودمم بهش بچسبم(اههههههههههه اين كه گرمانداره )ودرآخربادوتاشل زردازطرف مدسه رفتم خونه .مامانمم كه اول منونشناخت بس برفي بودم اين جوري شده بود

15- زنگ اول قران =زنگ تفريح بودوچيزخاصي نشدفقط درحال يادگاري نوشتن بودم (براي فاطي)كه يهودفتره قفل شدوديگه بازنشدزنگ بعدجغرافي بودوحسابي حال دادبابربچ تولوله ي خودكار كاغذ ميزاشتيم وهرجادلمون خواست پرت ميكرديم (البت می خواستیم باپوست پرتقال بکنیم که نشد)جلومعلم خوراكي نوش جان ميكرديم(زیرمیزپرتقال پوست میکندیم)(البته اين تكراريه) فوتبال زيرميزم خيلي حال دادیه لنگه کفش برداشتیم وزیرمیزفوتبال بازی کردیم شانس آوردیم لنگه کفشه شوت نشدجلوپامعلم

يه كارمفيدديگه هم كردم باهزارزوروزحمت دفترچه خاطرات فاطي روبازكردم والبته حسابي من وفاطي ومهساباهم كتك كاري كرديم

16-امروزبدوبدورفتم مدرسه یه چی مثل این(دیرکرده بودم)دعامیکردم باجی سرموباگيوتين نبره خداروشكرپي چوندمش وقتي رفتمتم كلاس (زنگ حرفه)صداي جيغ باجلان ميومدكه به خاطرديراومدن يه بي چاره ي بدبخت فلك زده ي رواني (بسه ديگه گناه داره )داشت دادميزد

17-مهساتمام كتابشوخط كشيده بودكه  فاطی بش گفت:چرااين جوريش كردي بدبختو؟.منم گفتم:تركه ديگه .وااااااااي باگفتن اين حرف بدبخت  ميشم فوري گفتم:غلط خوردم ببخشيد.اونم باچهره ي عصبي گفت :گوهه روكه خوردي رشتييييييييييييييييييييييييي .ودرآخروفتي مليكا يه سوتي دادومهسا گفت:بياتهرانيه ديگه .الانم معلم عربی داره راه میره سرکلاسوباهردورمهسایه تیکه میندازه

18-امروزمدرسه عالي بود تاحالااين جوري نخنديده بودم كه نفسم بالانياد (چاخانه باباهمیشه همینه) ازصبح دعاميكردم بابروبچ بخنديم تايكم ازجوناراحتي بيام بيرون وهمينم شدمرسييييييييييييييييييييييييييييي خداجونم   علوم كه بازم کاهوخورده بودمریض شددیراومد (هروقت نميادفرداش ميگه كه كاهوخوردم روزمعلم مي خوام براش چندين كيلوكاهوبيارم ديگه نتونه بلندشه ازجاش)زنگ املاكه درس داد(خودش که درس نميده بروبچ كنفرانس ميدن حتی بعدش یه توضیح کوچیک هم نمیده)البته كار مفيدم ميكنه هرروزازاول تاآخرزنگ خاطره تعريف ميكنه وبه گروه تدريس ميگه چرااينقدرديركاراتونوانجام دادين  البته امروزخيلي كم حرف زد فقط23دقيقه من كه حتي تاريخ تولدبچه هاشم ميدونم زنگ هنرمعلمع قربون نگفته بودخل زد (قربون تيكه كلامشه)خيلي گيجه من حرف ميزنم ميگه مهساحرف نزن مهساحرف ميزنه ميگه هاله حرف نزن جلويي هامي خندن ميگه پشتي هانخندين پشتي هاميخندن ميگه جلويي هانخندين

خیلی زیادشد برین ادامه مطلب


:ادامه مطلب:

موضوعات مرتبط: خاطرات مدرسه پارسال

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 16:9 توسط هاله باحاله|

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من اومدم (بادیدمثبت)مثل قبل می خوام خاطره بنویسم حداقل یکم پیازداغ خاطرموزیادکنم تامثل قبل بشه(باحال وجذاب)ولی من موندم چه جوری میشه بادیدمثبت به رفتن ازیه جایی مثل جنت آبادبه یه جایی مثل فردیس کرج ورفتن ازمدرسه خودمون وجداشدن ازدوستای ماااااااااااااااااااااااااااااااه وآخرم رفتن به یه همچین مدرسه ای که حتی یک نفرشونم مثل بروبچزخودمون نیستن نگاه کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(البت این جاهم بچه های خوبی داره هاولی خوب بروبچزخودمون یه چیزدیگه ان)دیروزم که داشتم خاطراتمومی خوندم این شکلی بودم:

دیگه می دونم زیادی زر زدم میرم سرخاطره دیروزوامروز:(ببخشیداگه مثل قبل کرکرخنده نیست)

دیروز:

زبان:هیچی نشد

ز.ت۱:بازم هیچی نشد

علوم:هیچ

ز.ت۲:سرکاری هیچی نشد 

دینی:چی شد؟

ز.ت۳:...

قرآن:آهان آهان یادم اومدبالاخره یه چیزی شدیادش بخیرماپارسال توکوچه مقنعه های همومی کشدیم ولی اینا مثل ما بی فرهنگ نیستن توکلاس میکشن(البت ما خودمون ازقبل مقنعه هارو درمیاوردیم سرکلاس دیگه کسی نمی تونست مقنعه هاروبکشه جاش یه کاردیگه میکردیم که نمیشه  بیانش کرد)این جاکلاتامعلم بیادسرکلاس چن ساعت طول میکشه ماهم توهمین چن ساعت بودیم که بچه ها آزارشون گل کرد الی وشینگول(دوستای جدید)گیردادن به مقنعه من واونقدرکشیدن که نفهمیدم معلم کی اومدسرکلاس عینکمم روچشم نبودبه معنای وافعی کلمه کوربودمنگومعلمه اومده سرکلاس وناراحتم شده چرامابلندنشدیم(اه اه چه لوس یادش بخیرخانم دشتی ما درک میکردکه جوونیم وبایدشیطونی کنیم  خودش میگفت هروقت خواستیم اداشودربیاریم-ماهم که استاددرآوردن ادای معلمیم-البت خانم دشتی سوژه ای نبودکه اداشودربیاریم)تازه این خیلی لوس ترازاین حرفاست معلم های ماپارسال  واقعانسبت به این معلمه خیلی باجنبه بودن ولی این اذیتشم نمیکنن ناراحت میشه ولج میکنه ومیگه اصلا من دیگه نمی خوام بحث آزادبزارم شما هاشورشودرآوردین(بزاراین بیادکلاس ما روانی شه قدرایناروبدونه)

توسرویسم که هیچی نشدروانی شدیم بس آهنگ لری توسرویس گوشیدیم

امروز:

دفاعی:توکتاب دفاعیمون اینقدرازمحمدرضا شاه بدگفتن که می خوام کتابموجرررررررررررررررررررررررربدم  یکی نیست بگه الان داریم توچه لجنی زندگی میکنیم(بابابی خیال ساکت باشیم بهتره کم مونده این وبمم مثل اون وبم بشه)این جاهم یکی توکلاسمون هست اونقدربی اعصابه که نمیشه کنترلش کرد

علوم:امتحان بود(مثل امتحان ترم قرآن پارسالم دادم(ماجراشوبروبچزخودمون می دونن))

ریاضی:اتفاق خاصی نیفتاد(اصلااتفاق جرعت نمیکنه سرزنگ ریاضی بیفته)

نقاشی:من والی برداشتیم باجوهر ر*ی*د*ی*م  تومیز(کلاماجرایی بودبرای خودش)شانس آوردیم سریع تمیزش کردیم وگرنه مدیره میفهمید(هرچقدرسعی کردم اسم مدیره رویادنگرفتم بالیزبان؟پاکیزبان؟والیزبان؟چی بود؟)

بچه هابازآزارشون گرفت مقنعه هارومیکشیدنبابایکم تنوع بدین مقننعه کشیدنم شدکار؟؟؟؟؟؟منم اون وسط جو  هری(پاتر)بم دست دادبرای دورکردن دیوانه سازها(به معنای واقعی کلمه دیوانه سااااااااااااااااااااااااز)میگم "اسپکتوپاترونام"تازه بعدشم تعجب میکنم که چراورده جواب نداد

خب دیگه این بودخاطره من امیدوارم دوست داشته باشین وگرنه باآسفالت یکیتون میکنم


عشق نوشت:بروبچز(مال پارسال خودمونومیگم)عاشقتونم

توجه نوشت:قالب کارخودمه

خواهش نوشت:گیرندیدن دیگه میدونم توآپم کلی غلط املایی وجودداره من ازبچگیم همین بودم


خب من برم که فرداامتحان ریاضی داریم(بایدخربزنماونم من)

موضوعات مرتبط: خاطرات مدرسه امسال

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 16:15 توسط هاله باحاله|



      قالب ساز آنلاین